على اكبر دهخدا
632
امثال و حكم ( فارسى )
رجوع به : گاو را باور كنند . . . ، شود . چو باطل را نياموزى ز دانش * ندانى قيمت حق اى برادر كه داند قدر سنبل تا نبيند * برسته همبرش سعدان و كنگر . ناصر خسرو . رجوع به : تعرف الاشياء . . . ، شود . چو با گلهء بخت آشفته گشت * شبان خفت و گرگ اندر آمد بدشت . حضرت اديب . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود . چو بايسته كارى بود ايزدى * ييكسو رود دانش و بخردى . فردوسى . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود . چوب بدست خرس دادن آسان است و پس ستدن مشكل . بهانه و دستاويزى به قوى يا ناتراشيده و خشنى نبايد داد . چوب بسوراخ ، يا چوب بلانهء زنبور كردهاند . عدهء كثيرى بيكبار از جائى بيرون آمدهاند . تمثل : چون برف بهم درشده بينى به هوا بر * گوئى كه بشوريد كسى خانهء زنبور . معزى . چوب تر را چنان كه خواهى پيچ * نشود خشك جز به آتش راست . ( هركه در خرديش ادب نكنند * در بزرگى فلاح از او برخاست . . . ) سعدى . نظير : تا نهال تر است بايد راست كرد . رجوع به : اسبى را كه در چهل سالگى . . . ، شود . چو بچه را كند از شير خويش مادر باز * سياه كردن پستان نباشد از پيكار . ابو حنيفهء اسكافى . چو بخت قرين نيست مار گردد مال * بلى چو چرخ معين نيست چاه گردد جاه ( بلى . . . ) قاآنى . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود . چوب خدا صدا ندارد هركه خورد دوا ندارد . از صدا صوت و آواز اراده مىشود . و رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . چو بخشايش پاك يزدان بود * دم آتش و باد يكسان بود . فردوسى . چو بخشنده باشى گرامى شوى * ( . . . بدانائى و داد نامى شوى . ) فردوسى . رجوع به : احسان همه خلق . . . ، و رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود . چو بد خود كنيم از كه خواهيم داد * مگر خويشتن را بداور بريم ( چرا پس كه ندهيم خود داد خويش * از آن پس كه خود خصم و خود داوريم . . . ) ناصر خسرو . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . چوب در سوراخ زنبور ( يا ) چوب در لانه زنبور كردهاند . رجوع به : چوب بسوراخ . . . ، شود .